تبليغاتX
" عـهــد "
گروه جلوه های عشق

للحق

شب بیست و هفتم رجب..
امام(ع) باز هم کوله بار سفر بسته ، امشب از مدینه به سمت مکه می رود.
امسال هم آن هجرت عظیم آغاز می شود...
این بار هم امام(ع) در تمام لحظه های سفر انتظارمان را می کشد.
باز هم پی درپی پیک روانه مان می کند... نامه می نویسد برایمان... دست طلب یاری بسویمان می گشاید... انتظارمان را می کشد... تا خودِ ظهر عاشورا... تا تکرار ندای هل من ناصر ینصرنی..
این بار بیا دل به راه نهیم. هجرت مقدمه ی جهاد است و کشاکش ابتلائات است که مرد می سازد...

آغاز هجرت عظیم

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

ما یافتیم آنچه را که دیگران نیافتند.

ما همه ی افق های معنوی انسانیت را در شهدا تجربه کردیم.

ما ایثار را دیدیم که چگونه تمثل می یابد. عشق را هم، امید را هم، ذوق را هم، شجاعت را هم، کرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم، و همه ی آنچه را که دیگران جز در مقام لفظ نشنیدند ما به چشم دیدیم.

ما دیدیم که چگونه کرامات انسانی در عرصه ی مبارزه به فعلیت می رسد. ما معنای جهاد اصغر و اکبر را درک کردیم.

آنچه را که عرفای دلسوخته حتی بر سر دار نیافتند، ما در شبهای عملیات آزمودیم. ما فرشتگان را دیدیم که چه سان اوج و نزول دارند. ما عرش را دیدیم. ما زمزمه ی جویبارهای بهشت را شنیدیم. از مائده های بهشتی تناول کردیم و بر سر سفره ی حضرت ابراهیم نشستیم.

ما در رکاب امام حسین جنگیدیم. ما بی وفایی کوفیان را جبران کردیم.

و پادگان دوکوهه بر این همه شهادت خواهد داد...

شهید سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

خیلی اشکش را نگه می داشت ، توی چشمش ، همسرش فقط یکبار گریه اش را دید ، وقتی امام رحلت کرد . دوستش می گفت : « ما که توی نماز قنوت میگیریم از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد اما صیاد تو قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست . بارها می شنیدم که می گفت «اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای» بلند هم می گفت از ته دل ... ».

 

صبح روز بعد از خاکسپاری ، خانواده اش نماز صبح را خواندند و از آن طرف رفتند بهشت زهرا(س) ، سر قبر صیاد . اما پیش از آنها کسی دیگری هم آماده بود آقا که گفت « دلم برای صیادم تنگ شده ، مدتی است ازش دور شده ام . »

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1388ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

 

آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد

كـز مي ناب الهي همه مدهوشانند

نامشان زمزمه نيمه شب مستان باد

تا نگـويند كه از يــاد فرامـوشانند

غبار روبي مزار شهدا پنج شنبه ۲۲ اسفند ماه در سراسر كشور؛

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

برادر نازنینم سلام!

پاره ی جگرم، عزیز ندیده ام سلام!

یکسال گذشت... به چشم برهم زدنی، یادت می آید؟!

من همه ی لحظه هایش را به خاطر سپرده ام... از پیش تر ها...

از جلسه های بحث و مذاکره و شایدها و بایدها... تا لحظه های اضطراب و شوق...

از خاکهای گرم جنوب که گوشه گوشه اش بوی تن تو را می داد، تا خیابان دانشگاه که به شوق آمدنت آب و جارویش کردیم...

از شب و روزهای پرتکاپوی اوایل اسفند 86 که چشم به راه روز بهاری آمدنت بودیم، تا اشک ها و لبخند هایمان... تا روضه های شبانه ی مسجد امام علی(ع)... تا آذین بندی دانشکده ها و خوابگاه ها...

دلم پر می زند برای یک لحظه از حس اضطراب روز آمدنت...

چه استوار آمدی... چه پرشکوه... پیکری به روی شانه ها...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

 

راستش آن اول خیال می کردیم با پیرزنی طرف هستیم که کهولت چندان به او اجازه صحبت نخواهد داد. البته هیچ این طور نبود؛ ما با یک شیرزن طرف بودیم. با یک مادر. اصلا جا دارد با این مادر گفتگو کنی، نه درباره حسن باقری. که درباره خودش که آن شهید از دامن این مادر، "بهشتی جبهه ها" شد.

 - در آن سال های کودکی چیز خاصی از "شهید باقری" دیده بودید، که گمان برید در آینده مرد بزرگی می شود؟

 ایشان (مادر شهید باقری در طول گفتگو از فرزند خود با عنوان "ایشان" یاد می کردند) عاشق... که نه! سخت است همچین ادعای بزرگی در مورد فرزندم بکنم. ولی به شدت علاقه مند به اهل بیت بود. ارادت داشت به خاندان امامت بالاخص به وجود مبارک امام حسین(ع). بر خلاف طبیعت، شهید ما حدود دو ماه زودتر به دنیا آمد که مصادف شده بود با ولادت با سعادت ابی عبدالله. خیلی هم ضعیف بود به صورتی که هیچ امیدی به زنده ماندنشان نداشتیم. خودش بعدها که بزرگتر شده بود می گفت:« پروردگار عالمیان سرنوشت انسان را ده هزار سال قبل از این که به دنیا بیاید معلوم می کند.» مثل این که خدا از خیلی وقت ها قبل ایشان را برای خودش انتخاب کرده بود...ایشان دو ساله بود که به شکلی کاملا غیرمترقبه خدا دعوت کرد ما رفتیم کربلا.

 - معروف بود شهید باقری تیزهوشی خاصی داشتند. در جبهه هم که شما بهتر از ما می دانید، ملقب بودند به "بهشتی جبهه ها". بفرمایید آیا ایشان از همان دوران کودکی تیزهوش بودند؟

 مثل همه بچه ها بودند. یک عده خیال می کنند ایشان یا بزرگان دیگر همان وقتی هم که بچه بودند نابغه بودند. این حرف ها نبود منتها بله!بیش از آن که هوش زیادی داشته باشد. اراده قوی ای داشت. وقتی که هنوز دبستانی بود، ده بیست تا بچه ها را دور خودش جمع کرده بود، کتبی- غیر درسی – تهیه کرده بود و می خواند به آنها یاد می داد.

(برشی کوتاه از گفتگو با مادر شهید «حسن باقری(غلامحسین افشردی)»٬ منبع: نشریه "یادماندگار" شماره اول از دوره جدید ـ پاییز83)

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

به بهانه ی سالگرد حماسه ی خونین هویزه و شهادت شهید علم الهدی و یارانش.

من در سنگر هستم در این خانه محقر در این خانه فریاد و سکوت
فریاد عشق و سکوت تنهایی. در این خانه سرد و گرم. سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش
سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت
خانه نمناک و شیرین نم آب باران و طعم شیرینی و لذت شهادت
خانه بی شکل و زیبا بی‌شکلی ساختنان و زیبایی ایمان
خانه کوچک و با عظمت کوچکی قبر و عظمت آسمان
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهی
چه شب باشکوه است
من به یاد انس علی بن ابیطالب با تاریکی شب و تنهایی او می‌افتم او با این آسمان پرستاره سخن می‌گفت.
سر در چاه نخلستان می‌کرد می‌گریست
راستی فاصله‌اش با من زیاد نیست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کیلومتر است
خدایا این سرزمین پاک در دست این ناپاکان است
در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی برمی‌خاست به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پیامبر به مسجد می‌رفت حسن و حسین به عبادت می‌پرداختند.
در این دل شب ابوذر برمی‌خیزد نماز شب می‌‌خواند، سلمان برمی‌خیزد قرآن می‌خواند، صدای او را می‌شنوی؟
و این یاران در درگاه هیچ سخنی ندارند جزآنکه می‌گویند
و ما کان قولهم الا ان قالوا
ربّنا اغفرلنا ذنوبنا 
و اسرافنا فی امرنا
و ثبت اقدامنا
وانصرنا علی القوم الکافرین
بلال - ابوذر - صهیب - کمیل - مالک اشتر - مصعب و .....
اینان یاران پیامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پیروز شدند
خدایا مرا به آنان نزدیک کن
علی (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید
خدایا مرا متصف به اوصاف آنان گردان...

سید حسین علم الهدی ـآذر ۱۳۵۹ هویزه

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

 

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست                                          ببار ابر بهاری ببار کافی نیست

چنان به داغ تو یخ بسته باغ جان که اگر                                      هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند                                       برای کشتن حلاج دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید                                        سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار به سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

 

-------------------------------------

این پست  نیاز به عکس ندارد!

+ نوشته شده در  نهم دی 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

 

اَعظَمَ اللهُ اُجوُرَنا بِمُصابِنا بالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ

 

وَ جَعَلَنا و اِیّاکُم مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ

 

الاِمامِ المَهدیِّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِمُ السَّلامُ

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

گويند كه معرفت بيست و هفت حرف است، ولي همة آنچه پيامبران به بشر آموختند دو حرف بيشتر نيست و تا ظهور حجت حق آن حروف بر انسان مكتوم خواهد بود هزاران سال از عمر انسان در روي كره خاكي گذشته است ولي هنوز بشر از درك آن دو حرف عاجز است. آيا هستند كساني از نسل بشر كه از مرز دو حرف گذشته و به مرز سوم رسيده باشند؟



=--=- ادامه در ادامه مطلب-=-



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط بیسیم چی  | 

هنوز سالهاي اول جنگ بود. آدم هايي كه آمده بودند هيچ كدام تا به حال جنگ درست و حسابي نديده بودند.همين بچه هاي معمولي كوچه خيابان هاي شهرهاي دور و نزديك بودند كه عزيزترين چيزشان، جانشان را سر دست گرفته بودند و به جبهه آمده بودند.

حسن باقري خيلي زود فهميد كه اين جوان تازه وارد قمي خيلي بيشتر از يك نيروي معمولي مي تواند به كار بيايد. جسور، باهوش، تيزبين و چه كاري براي چنين آدمي بهتر از شناسايي. مهدي زين الدين و يك موتور و يك دشت پهن. و حالا هم كه مرد در انتهاي راهي بود كه با شناسايي شروع شده بود مثل همه ي بچه هاي شناسايي دوربين از دستش نمي افتاد.

 

يك خانه گرفته بوديم با خانم حميد باكري و خانم شهيد همت كه همسرانشان شهيد شده بودند و آمده بودند قم. ژيلا خانم همت را از اردوي تحكيم مي شناختم ولي ژيلايي كه الان مي ديدم با آن دختر پر شر و شور سابق خيلي فرق داشت، شكسته شده بود. با خانم باكري هم كم كم آشنا شدم. سعي مي كردم جلوي آنها جوري رفتار كنم انگار كه من هم شوهر ندارم. فكر مي كردم زندگي آنها بعد از رفتن آدم هايي كه دوستشان داشته اند چقدر سخت است. فكر مي كردم خب، اگر براي من هم اين پيش بيايد چه؟ اگر ديگر مهدي را نبينم...

 

دقيقا روز عاشورا بود كه آمديم قم. مهدي فرداي همان روز برگشت. نمي دانستم آخرين باري است كه مي بينمش. خانه ي پدرشان بوديم. مهدي آمد. من رفتم در را برايش باز كردم. آمد نشست با خواهر و مادر و پدرش از هر دري حرف زد از پيروزي ها از شكست ها. من تند تند انار دانه كردم. بردم توي اتاق و كنارش نشستم. ليلا را هم گذاشتم بينمان. دم غروب بود چند دقيقه همه ساكت شدند. بالاخره مادرش سكوت را شكست. به مهدي گفت: بازهم بگو! تعريف كن. مهدي با لحني بغض آلود گفت: مادر ديگر خسته شده ام مي خواهم شهيد شوم. بعد رو كرد به من و لبخند زد يعني او هم مي داند.

 

آقاي صادقي كه چند ماه بعد از ايشان شهيد شد جريان شهادتش را برايم تعريف كرد. آقا مهدي راه مي افتد از بانه برود پيرانشهر در يك جلسه شركت كند. طبق معمول با راننده بوده ولي همان لحظه كه مي خواسته اند راه بيفتند مجيد مي رسد و آقا مهدي هم به راننده مي گويد: نيازي نيست شما بياييد با برادرم مي روم. بين راه هوا باراني بوده و ديدشان محدود. مجبور بودند يواش بروند كه به كمين ضد انقلاب برمي خورند. آن ها آر پي جي مي زنند كه مي خورد به در ماشين و مجيد همانجا پشت فرمان شهيد مي شود. آقا مهدي از ماشين پايين مي آيد تا از خودش دفاع كند كه تير مي خورد. تازه فردا صبحش جنازه هايشان را پيدا كرده بودند كه با فاصله از هم افتاده بود.

 

بعد از شهادتش مدتي در خانه ي آقا مهدي ماندم. بعد بر گشتم پيش خانم همت و باكري. حالا من هم مثل آنها شده بودم. ديگر منتظر كسي و چيزي نبودم. حادثه اي كه نبايد پيش آمده بود. آنها خيلي هوايم را داشتند. تجربه هاي خودشان را به من مي گفتند. آن روز ها آنقدر مصيبت ريخته بود كه گريه كردن كار خنده داري به نظر مي رسيد.

هنوز هم انگار اتاق ذهن من دوقسمت شده و او پشت آن ديوار كميل مي خواند، صداي كميل خواندنش را مي شنوم باورتان مي شود؟!

 

نيمه ي پنهان/ كتاب پنجم

زين الدين به روايت همسر شهيد 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  | 

السلام علیک یا جعفر بن محمدایها الصادق یابن الرسول الله

 

در خاک بقیع لاله ی قرآن تا کی               گل در بر آفتاب سوزان تا کی

بی فرش و چراغ و سایه بان مهدی جان   مظلوم بود قبر امامان تا کی...

 

یا زهرا

+ نوشته شده در  سوم آبان 1387ساعت   توسط گروه جلوه های عشق  |